السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ اللَّهِ مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ وَ لَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكَ السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلَى اولاد ا الْحُسَيْنِ وَ عَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ.

آنگه که من از ناقه افتادم و غش کردم              بابا تو کجا بودی  از ما تو جدا بودی

دخترم؛

آنگاه که تو از ناقه افتادی و غش کردی             من بر سر نی بودم مشغول دعا بودم

کی از تو جدا بودم؟

 

از خواب بیدار شد بهانه پدر را می گیرد. هر چه کردند آرامش کنند آرام نشد. وقتی مأیوس شد شروع کرد بابا را صدا زدن: بابا، بابای خوبم! آنقدر عاشقانه صدا زد که اهل بیت دیدند طبقی وارد خرابه شد. طبق را مقابلش گذاشتند. روپوش را برداشت. ابتدا خیره خیره نگاه کرد. سر بابا رو در آغوش کشید.

همه جلوه های مصیبت سیدالشهداء قلب را می لرزاند دل انسان را پاک می کند، ولی دختر سیدالشهداء، تو چه سفره ای پهن کرده ای؟ کمتر کسی است که این مصیبت را بشنود و دلش متوجه خدا نشود. چه در این ضیافت بین سیدالشهدا و دختر سه ساله اش گذشته خدا مي داند.

یکی از نکته هایی که در این مصیبت است این است که دختر سیدالشهداء جانش را بالای این زیارت گذاشته: ثمّ وضعت فمها على فم الشهيد المظلوم.

دادی تو جان و بوسه گرفتی ز روی بابا                  قربان مهربانی و این جان فشانی ات

اشک دیده من بسترم نبود                                  می سوختم چو شمعی و خاکسترم نبود

منزل به منزل آمدم اما هزار حیف                   در راه شام سایه تو بر سرم نبود

بابا

آن شب که من زناقه فتادم به روی خاک           از ترس مرده بودم اگر مادرم نبود

وقتی می خواهند دختر بچه ای را آرام کنند اسباب بازی برایش می آورند. مثل اینکه یزید خیلی به تنگ آمده بود؛ گفت سر بریده را ببرید. رقیه، وقتی سر بریده پدرش را دید، گفت: بابا، کاش نمی خواستمت! من نمی دانستم.  معلوم نشد این بچه با سر بریده چه گفت. فقط زینب شنید که می  گوید: بابا؛ خدا عمه ام را از ما نگیرد؛ اگر عمه نبود ما را می کشتند، آنقدر می زدند تا کشته می شدیم.

عدوّ بر زخم های ما نمک زد                         به هر جا عمه ما را کتک زد

بابا مدد از عمه گرفتم که مرا راه برد                یک قدم رفت ولی دست به دیوار گرفت،

 دیدند آرام آرام ساکت شد. خانم ها خواستند داد بزنند اما زینب فرمود: داد نزنید. مأمورین خواستند سر بریده را ببرند؛ خانم فرمود: صبر کنید؛ اگر سر را از پیشش بردارید بیدار خواهد شد. بی بی زینب کبری علیها السلام خواست خودش آرام آرام  هم رقیه را بغل کند و هم سر را بردارد که یک مرتبه، زینب فریاد  زد: رقیه، سلام من را به بابا برسان، بگو عمه ام غریب است.