جناب حر یک عمر در لشکر مخالف بود. اهل بیت و امام حسین را دستگیر کرد و به دست دشمن تحویل داد. ولی در آن لحظه آخر دید اشتباه کرده، فکر نمی کرد که کار به اینجا بکشد. آمد به عمر بن سعد گفت: می خواهی بجنگی؟ گفت: آری، می خواهم بجنگم. شخصی که کنار حر بود می گوید: دیدم که بدن حر می لرزد. گفتم: تو آدم شجاع و قهرمانی بودی فکر نمی کردم از هفتاد نفر بترسی. گفت: به خدا قسم خودم را بین بهشت و جهنم می بینم و به خدا قسم تا بهشت را نخرم و اختیار نکنم باز نمی ایستم. نهیبی به اسبش زد وبه طرف اباعبدالله رفت. اما سپرش را وارونه گرفته بود.

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم     از بد حادثه به این جا به پناه آمده ایم

   جناب حر خیلی ناراحت بود و گریه می کرد. می گفت من چه کار کردم؟ عرض کرد: آقا جان من همانم که دل شما و فرزندانتان را به درد آوردم. آیا توبه من قبول است؟ آقا هیچ به رویش نیاورد فرمود: بله، توبه تو قبول است. در بعضی از مقاتل نوشتند که آقا دید که حر خیلی شرمنده است، فرمود: تو که حسینی شدی سرت را بالا بگیر. عرض کرد: آقا اجازه بدهید که من پیاده نشوم و جانم را فدای شما بکنم. آمد جلو لشکر گفت: ای مردم! این آب بر کفار و حیوانات حلال است. آیا به بچه های پیامبر و فاطمه که “العطششان” بلند است آب نمی دهید. دید اثر نکرد دست به شمشیر برد و جنگید. عده ای را به هلاکت رساند و شهید شد. اما لحظه آخر که جان از بدنش خارج می شد چشمانش را باز کرد دید که اباعبدالله بالای سرش است. حضرت فرمود: تو آزاده هستی همانطور که مادرت تو را آزاده نام نهاد. بعضی می گویند: آقا دید پیشانی حر شکاف برداشته است با دستمالشان پیشانی حر را بستند. نوازششان کردند. عرض می کنیم: یا اباعبدالله! شما بر بالین حر آمدید اما خودتان در گودی قتل گاه هر چه صدا زدید که جگرم از تشنگی می سوزد کسی به بالینتان نیامد.